به گزارش افق نیوز/جوانی که با پوشش زنانه توسط مأموران انتظامی بازداشت شده بود، در بازجویی ها گفت:تازه وارد کلاس اول راهنمایی شده بودم که فهمیدم با دیگر دوستان و همکلاسی هایم تفاوت های بسیاری دارم.

وقتی صدای زنگ تفریح در سالن مدرسه می پیچید، همه همکلاسی هایم برای بازی و جست و خیز به سمت محوطه مدرسه فرار می کردند اما من خیلی دوست داشتم در گوشه ای بنشینم و «خاله بازی» کنم.

اصلا در جمع پسرها راحت نبودم. به نظرم آن ها خیلی خشن می آمدند که مدام به دنبال هم می دویدند و یا با یکدیگر دعوا می کردند. صدای ظریف من هم عاملی شده بود تا مورد تمسخر دوستانم قرار بگیرم به طوری که برخی از آن ها مرا «… خانم» صدا می زدند.

من هم از حرف های آن ها ناراحت نمی شدم چرا که به لوازم و اسباب بازی های دخترانه علاقه زیادی نشان می دادم. همیشه سعی می کردم از دوستانم دوری کنم و در گوشه ای از مدرسه به تنهایی بنشینم، چراکه در کنار آن ها راحت نبودم و رفتار و حرکاتم بسیار متفاوت تر از آن ها بود.

روزها به همین ترتیب سپری می شد و مدام تغییرات جسمی و رفتاری خاصی را در خودم احساس می کردم. حتی پدر و مادرم نیز حرکات بدنی مرا نوعی شوخی می پنداشتند و به رفتارهای من می خندیدند.

این در حالی بود که هیچ کس مرا درک نمی کرد و توجهی به تغییرات فیزیکی و جسمانی من نداشت. تا این که روزی تصمیم مهمی گرفتم آن روز کنار مادرم نشستم و در حالی که سعی می کردم با جرأت صحبت کنم، به او گفتم من «پسر» نیستم و خیلی دوست دارم مانند شما و خواهرانم لباس بپوشم و مانند شما آرایش کنم، اما مادرم با عصبانیت فریاد زد:دیگر این حرف ها را تکرار نکن! اگر پدرت بفهمد کتک حسابی می خوری! من هم از ترس دیگر چیزی نگفتم تا این که مدت ها بعد مشاور مدرسه که متوجه رفتارهای زنانه من شده بود، مرا به پزشک معرفی کرد.

آزمایش های پزشکی نشان داده بود هورمون های زنانه من خیلی بیشتر از هورمون های مردانه است و باید برای عمل جراحی به یک مرکز درمانی در تهران بروم.

وقتی مشاور مدرسه این موضوع را با پدر و مادرم مطرح کرد، آن ها بسیار عصبانی شدند و در حالی که با مشاور مشاجره می کردند، دیگر اجازه ندادند به آن مدرسه بروم. این ماجرا به معضل اصلی خانواده ما تبدیل شده بود و پدر و مادرم مدام مرا سرزنش می کردند که مایه خجالت و آبروریزی برای آن ها هستم.

این بود که مدتی بعد مرا از خانه بیرون کردند تا از آبروریزی بیشتر جلوگیری کنند. چند روز آواره بودم تا این که با کمک دیگران به بهزیستی معرفی شدم و تا حدودی مراحل درمانی را طی کردم اما دیگر نه خانواده ای دارم و نه جا و مکانی برای زندگی! این بود که آرام آرام به سوی خلاف کشیده شدم و امروز هم وقتی با پوشش زنانه کنار خیابان نشسته بودم، مورد ظن مأموران قرار گرفتم و آن ها مرا به کلانتری هدایت کردند.

نمی دانم چرا هنوز تعداد زیادی از افراد جامعه حاضر نیستند ما را در میان خودشان بپذیرند و همواره با ترحم به ما می نگرند. برخی از آن ها حتی نمی گذارند با فرزندان شان دوست و همبازی شویم، از سوی دیگر هم بیمارانی هستیم که مورد غفلت مسئولان قرار گرفته ایم و آن ها هیچ توجهی به هزینه های سنگین درمانی ما ندارند ولی دردآورتر از همه این ها زمانی است که حتی خانواده هایمان نیز ما را طرد می کنند.

منبع:رکنا